‏نمایش پست‌ها با برچسب دلتنگی های من. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دلتنگی های من. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

غم خاک

بیش از هر زمان دگر دلتنگم. لحظه شماری می کنم. کاش این امتحان ها زودتر خلاص میشد و می رفتم وطن، کابل، غزنی و..... شاید خیلی جاهای دگر.
نمی دانم امشب چرا اینقدر بیتاب آن آب و خاک ام.این همه بی حوصله گی برای چیست؟ چرا این همه کلافه ام. شاید تنهایم. نه همیشه تنها بوده ام. این اولین بارنیست.
نه، کمی صبر کن. تو که این همه بی حوصله نبودی، روی امتحان هایت تمرکز کن. هفته آینده از دوشنبه تا جمعه هر روز امتحان داری مرد! ترا چی شده؟ شمارش معکوس آغاز شده. یک ماه و نیم که چیزی نیست پسر.بعد کابل می روی، غزنی می روی، بامیان می روی. به شهر بودا. شهر خدایان. شهر شمامه و صلصال. چهل دختران را می بینی و مغول دختر را. دوستانت را می بینی و همکلاسی هایت را. کمی صبر داشته باش دنیا به آخر نرسیده. تو هنوز داری نفس می کشی. طعم چای سبز مادرت را هنوز بخاطر داری. یکسال تمام به یاد روزهای وطن زندگی کردی. این یک ماه چند روز هم رویش. اصلن بهتر است به روی خودت نیاری. مرد باش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مرد. فقط یک ماه. فقط یک ماه.